
دهلیز ذهن شبانه پر است از پژواک صدای پای آدمی زادگان بر خاک زمین
پر است از تلاءلو چهره های مردگان و نامهایشان پشت پلک پوسیده ی یاد
تمامی شیشه های جهان پر است؛ لبریز است ، دم کرده و مات از رویا های کپک زده ی آرام خوابیدگان که پنداری به قول مش قاسم دوووووووود می شوند و می روند بالا و کابوس بیدار ماندگان می شوند با قید از قضا!
و آتش سرخ سیگاری بی وقت زنده ترین بهانه برخواستن ایست برای آنکه تازیانه بر اسب مرده می زند ...
هیچ پر از سکوت می شود
پر از همهمه ی صداهای نامفهوم خرد
و جهان یکباره از شتاب دیوانه وارش می کاهد درست مثل وقتی که با چشم های باز سر را به زیر آب می بری و
باقی هوای ریه ها را باز می دمی :
دست ها حس می شوند؛ پاها لمس می شوند؛ ضربان شنیده می شوند؛ اصوات در هم می شوند و قلب گیج مانده هیزم
بر آتش می کشد تا غائله بگذرد که می گذرد هم اما ذکی ! بر می گردد! می فهمی ؟
اگر می فهمی پس گوش کن که جهان گر می گیرد از تصور یک مرتضی که یک روز دمدمه ی عصر
در یک فضای خالی امن
یعنی زیر یک کامیون ؛ پناه گرفت و سحرگاه فردا دیوانه بر خواست و همین چند روز پیش عمرش را داد به همه ی ما مثلا!
یعنی مرد! مرد و مردک پفیوز پاک حالمان را فلان مرغی کرد!
....
دنیا ست دیگر ... پر است از چهره های دژم ؛ چهره های گرفته ی غمگین و چشم هایی که زار می زنند:
پناهم بده ؛ آرامم کن ...
در که باز کنی به بیرون یعنی به قول همین ع.ص پایینی وارد شوی ( یعنی خارج شوی) می بینی با چهره ای
دژم، گرفته، غمگین اما مهربان ؛ چشمهایت زار می زنند که :
پناهم بده ؛ آرامم کن .
جهان یعنی همان دور دوم چرخ فلک، یعنی بستنی سالار وقتی که چوبش را گاز می زنی
یعنی افتخار آشنایی با یک کرگدن حریص که بعد از یک شکم سیر کله پاچه یا آبگوشت کوبیده با پیاز مفصل کمی برای خودش
برشت ضماد می کند یا با مبانی انقلابی هگل باد معده درمی کند یا آدامس آدام اسمیت می جود و از این قبیل.
جنابش از موهبت ادراک روسپیان برخوردار است؛ برهان علیت را هم سه سوته عروس می کند قربتا الی الله!
جهان پر است از اشیا و نام هایشان . پر از مفاهیم بی خاصیت دهن پرکن
پر از موهومات وقفی فلاسفه ی مفلوک
پر از نور
پر از تاریکی
پر از سگ مستی زیاد
پر از هشیاری زیاد.
اما بی پیر فقط یک شاملو دارد، یک فروغ، یک سهراب، یک مهاتما ، یک ترزا
اما تا دلت بخواهد چه گوارای خوش تیپ دارد. تا دلت بخواهد فیدل پر چانه و کلی از این دست
هاااه ..پر است از رفتن و برگشتن یا برگشتن و نرفتن
یا رفتن و باز نیامدن
یا تمرگیدن و سیگار دود کردن و گل واژه تیار کردن.
پر از خرده نان های خشک . ظرف های نشسته و لامپ های سوخته و بطری های خالی شده یعنی که
خبر مرگت دیروز و پریروز و آن هفته در قید حیات بوده ای؛ یعنی یادت نرود که نان بگیری و ظرف ها را بشویی و لامپ ها را عوض کنی و بطری های پر بیاوری و ساعتت را با دلنگ دلنگ رادیو میزان کنی مبادا خدا نکرده یک دقیقه عقب بیافتد این قاعدگی شیک!
ذکی ! ذکی! ذکی!
یعنی که انگار به سلامتی ششدر شدیم و تک به تک با یک مقدر قلچماق و اینقدر باید کیش بشویم و بشویم تا
به قول اهل شطرنج یا پات بشود یا اینکه یک زهر مار دیگر و خلاص! آنهم تازه خلاصی مشکوک! یعنی معاد و این حرفها...
القصه اینکه اینجوری ها شد که بساط فرهیخته بازی تعطیل! ماست ها کیسه!
نقدا هوس فرمودیم جهان پر، جهان خالی بازی کنیم بلکه افاقه کرد این کلاغ پر بی پیر.
|