فقط به من
....
.....ولی هنوز
کسی ایستاده زیر درخت.
ولی هنوز
سواری است پشت باره شهر
که وزن خواب
خوش فتح قادسیه
به دوش پلک
تر اوستهنوز شیهه
اسبان بی شکیب مغول ها
بلند می شود
از خلوت مزارع یونجه.
هنوز تاجر
یزدی، کنار « جاده ادویه »
به بوی
امتعه هند می رود از هوش.
و در کرانه
« هامون »، هنوز می شنوی:
- بدی تمام
زمین را فرا گرفت.
- هزار سال
گذشت،
- صدی آب
تنی کردنی به گوش نیامد
و عکس پیکر
دوشیزه ای در آب نیفتاد.
و نیمه راه
سفر، روی ساحل « جمنا »
نشسته بودم
و عکس « تاج
محل » را در آب
نگاه می
کردم:
دوام مرمری
لحظه های اکسیری
و پیشرفتگی
حجم زندگی در مرگ.
ببین، دو
بال بزرگ
به سمت
حاشیه روح آب، در سفرند.
جرقه های
عجیبی است در مجاورت دست.
بیا، و ظلمت
ادراک را چاغان کن
که یک اشاره
بس است:
حیات ضربه
آرامی است
به تخته سنگ
« مگار »
...
کنار « تال
» نشستم، و گرم زمزمه کردم.
عبور باید
کرد
و هم نورد
افق های دور باید شد
و گاه در رگ
یک حرف خیمه باید زد.
عبور باید
کرد
و گاه از سر
یک شاخه توت باید خورد
..
عبور باید
کرد.
صدای باد می
آید،عبور باید کرد.
و من
مسافرم، ای بادهای همواره!
مرا به وسعت
تشکیل برگ ها ببرید.
مرا به
کودکی شور آب ها برسانید.
و کفش های
مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک
زیبایی خضوع کنید.
دقیقه های
مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان
سپید غریزه اوج دهید.
و اتفاق
وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به
یک ارتباط گمشده پاک.
و در تنفس
تنهایی
دریچه های شعور مرا بهم بزنید.
روان کنیدم
دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت
ابعاد زندگی ببرید.
حضور « هیچ
» ملایم را
به من نشان
بدهید