منحنی ترد
آرشیو

آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

شنبه 3 بهمن 1388

ایمیل وارده


برای ادریس یحیی که ستاره هایش را در آسمان نیست که می جوید

می دانی ادریس ... امروز هم مثل هر آخر هفته رفته بودیم پیاده روی. یک مسیری را انتخاب کردیم که تا به حال نرفته بودیم . خیلی خوشگل بود. برای من هر جایی که درخت و دریاچه و اسمان باشند و دوستانم در اطرافم، می تواند خوشگل باشد و دیدنی.باران تندی بارید و سرتاپایمان را شست. تابستان اونتاریو همینطوری است. هیچوقت نمی توانی به هوا اطمینان کنی. یک آن از گرما بیچاره می شوی و لحظه ای دیگر از سرما دندانهایت به هم می خورند. می دانی ... من همین خاصیتش را خیلی خیلی دوست دارم. خاصیت غیر منتظره اش را. و اینهمه آشفتگی را. در راه برگشت به دریاچه ی کوچولویی رسیدیم و تا دوستان با سر و صدا و شادی چای و ساندویچشان را بخورند، جستی زدم در آن و غوطه ای خوردم و زدم بیرون و فکر می کردم تا در این دنیا یک جایی یک کف دست آب برای آبتنی هست، شادی هم معنا دارد و بودن هم. حتی اگه موهایت عین جلبک بچسبند کف سرت و پشه ها پدرت را در بیاورند و دوستانت فکر کنند که عجب خلی هستی تو.

در راه برگشت بچه ها توی ماشین خوابیده بودند و من نرم و آرام رانندگی می کردم و با سی-دی می خواندم که: ای یوسف خوشنام ما ... خوش می روی بر بام ما ... ای در شکسته جام ما ... ای بر دریده دام ما ... ای نور ما ... ای سور ما ... ای دولت منصور ما ... جوشی بنه در شور ما ... تا می شود انگور ما ... و فکر کردم به جام شکسته ی تو و می. فکر کردم عجب سخت گذشت این سالها. و دلشکستگی عجب ناگزیر بود... و شور. به پشت سر نگاه کردم و فکر کردم: ای یار... تو چه بود که می خواستی؟ ... و نگاه شرارت آمیزی از توی آینه برق زد: می نبود ... سرکه بود شاید اما می نبود! ... گفتم بروم به ادریس بگویم: باختن نیست. اصلاً باختنی و بردنی نیست. تفاوت جوش و شور و می و سرکه است پسر. سرکه می خواستی مگر تو؟

می گویم این نوشته را الان دیگران می خوانند و شاید فکر کنند که من عقل از سرم پریده است ... سرکه یعنی چه آخر؟... اما تو می دانی که عقلی نبود که بپرد. خیالی هم نیست. سرت را بالا بگیر و به آسمان نگاه کن. می بینیشان. بیرمقند و بیرنگ شاید. چون تو خسته ای . من هم همینطور. از این همه انکار. اجازه دادیم که انکارمان کنند .به خیال خودمان انکارشان کردیم ...نکردیم؟ ... رفتن به دنبالشان را رها کنیم؟ حالا راهی هنوز نیامده ایم که. به قول این اجنبی ها:
Put urself Together.
افتاده یا خیزان، آن کله ی گچی ات را اگر بالا بگیری، می بینی که ستاره هایت هستند ... کوری مگر بچه؟
لیلای لیلی


چهارشنبه 30 دی 1388



صدای همهمه می آید.

و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.

و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را

به من می آموزند،

فقط به من
....
.....

ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت.

ولی هنوز سواری است پشت باره شهر

که وزن خواب خوش فتح قادسیه

به دوش پلک تر اوست

هنوز شیهه اسبان بی شکیب مغول ها

بلند می شود از خلوت مزارع یونجه.

هنوز تاجر یزدی، کنار « جاده ادویه »

به بوی امتعه هند می رود از هوش.

و در کرانه « هامون »، هنوز می شنوی:

- بدی تمام زمین را فرا گرفت.

- هزار سال گذشت،

- صدی آب تنی کردنی به گوش نیامد

و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد.

و نیمه راه سفر، روی ساحل « جمنا »

نشسته بودم

و عکس « تاج محل » را در آب

نگاه می کردم:

دوام مرمری لحظه های اکسیری

و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ.

ببین، دو بال بزرگ

به سمت حاشیه روح آب، در سفرند.

جرقه های عجیبی است در مجاورت دست.

بیا، و ظلمت ادراک را چاغان کن

که یک اشاره بس است:

حیات ضربه آرامی است

به تخته سنگ « مگار »

...

کنار « تال » نشستم، و گرم زمزمه کردم.

عبور باید کرد

و هم نورد افق های دور باید شد

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد.

عبور باید کرد

و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد

..

عبور باید کرد.

صدای باد می آید،عبور باید کرد.

و من مسافرم، ای بادهای همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.

مرا به کودکی شور آب ها برسانید.

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید.

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک.

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا بهم بزنید.

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.

حضور « هیچ » ملایم را

به من نشان بدهید


دوشنبه 28 دی 1388

در مفهوم مطلق اش! وگرنه...


 

من شاید سختگیر بودم یا بی گذشت .. کودک بودم یا زیاده خواه... و تو ... نمی خواهم از تو بنویسم ... با حسی که دیگر گذشته است ... .دوستت داشته ام ... و همین همیشه برایم کافی بود ... کافی هست.

می دانی ... من "می دانم" که همیشه محق نبودم، نیستم ... من همیشه بی تقصیر نبودم، نیستم ... من برای سالها دچار دیو خشم ماندم و تاب آن در من مانده است ... و وانهادگی در من قطعا رنگ تلحی گرفت و این تلخی به آزار آنها انجامید که دوستشان داشتم ... من هم هرگز نتوانستم از تو بگذرم ... و به آن آخرین صخره ی درد آویزان ماندم .... هراسان و زخمی ... و من شاید برای رسیدن به آرامش ازحقیقت عریان رو برگرداندم ... و زخم خورده و عاصی رفتاری داشتم که از انصاف و از مهر ... در مفهوم مطلقش فاصله داشت.
و تفاوت شاید در اینجاست ... من در چنگال همه ی این هیولاها بودم ... و تنها نبودم ... اما در باز شناختنشان ... تنها ماندم. و در رهایی از آنها.

خشم و تلخکامی شاید ابتدایی ترین و کورکورانه ترین دستاورد رنج هستند ... اما آگاهی به این همه که رفته است، که می رود، می تواند بهترین محصول آن باشد. "من سهم خودم را در همه ی آنچه رفته است باز می شناسم ... می پذیرم و از آن دوری می جویم". از خودم نمی توانم ... اما از آنچه که مرا با خود به قعر می کشد؟
از رنج نهراسیم ... و از تنهایی.

لیلای لیلی



یکشنبه 27 دی 1388

روزت مبارک


تا زیبایی جهان بیهوده نباشد... 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



شنبه 26 دی 1388

کفش دوزک ها


 
با سلام
 
آدرس دامنه اینترنتی شما از جانب مخابرات مسدود نگشته و دستور انسداد از:
 " کار گروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه وابسته به دادستانی کل کشور(قوه قضائیه)"
  دارد.
در صورت تمایل به اعتراض، درخواست اعتراض خود را همراه با مشخصات کامل صاحب دامنه شامل: نام و نام خانوادگی، شماره شناسنامه و محل صدور،تاریخ  تولد ، نام پدر،کد ملی، آدرس دقیق پستی و شماره تلفن ثابت و همراه برای ما ایمیل نمایید تا اعتراض شما به کارگروه ارسال گردد.
1- موضوع ایمیل: نام دامنه فیلترشده
2-امکان تماس مستقیم شما با کارگروه مقدورنمی باشد و ما رابط شما می باشیم.
3-فقط ایمیل"  
filter@dci.ir "مسئول پاسخگویی به موارد فیلترینگ اینترنتی میباشد.
3-به ایمیلهای حاوی اطلاعات ناقص، یا ارسال مشخصات اشتباه، ترتیب اثر داده نخواهد شد.
4-هرگونه تغییر در آدرس فیلتر شده یا راه اندازی دامنه جدید با محتوای قبلی، یا راه اندازی سرویس https ، تخلف محسوب میگردد.
5-پاسخ شما از طریق ایمیل یا تلفنتان به شما اعلام میگردد و به علت حجم بالای کاری، بررسی مجدد و جواب اعتراض شما وقت گیر بوده، لذا از ارسال ایمیلهای تکراری خودداری فرمایید.
6- متن ایمیل شما باید بصورت فارسی نگاشته و ارسال گردد.
7- جهت بررسی حتما باید سایت شما قابل مشاهده و در دسترس باشد و در صورت down بودن وب سایتتان نوبت شما باطل گشته و اعتراض شما رسیدگی نمیگردد.
با احترام
 
واحد فیلترینگ مخابرات



سه شنبه 22 دی 1388

...


و انکار شدن یک دردی دارد،که خوب نمی شود. هی خوب نمی شود و یک بغضی دارد که پایین نمی رود و بالا نمی آید و اشک نمی شود . می ماند بیخ گلو و مثل غروب های پشت ترافیک چراغ قرمز توحید ، خیلی بدمزه ست و خیلی دلگیر ست .
و یک دنیا تنهایی پشتش هست و یک دنیا پشتت را خالی کردن پشتش هست و یک دنیا حقش این نبود . حق این همه سال دوستی این نبود و کلی گله و شکایت که دیگر جایی برایش نمی ماند وقتی خودت نیستی . وقتی خودت انکار شدی . احساساتت که دیگر گور پدرشان .
و این روزها که تنها ترم هی فکر می کنم من به اندازهء کافی خوب نبودم ؟ من که حواسم بود جایی ردی ازم نماند و نشانی که نگرانی باشد از زیاد ماندنم . ( حذف شد ) من که حواسم بود نیایم توی خط قرمزهات و « خصوصی » هات . یا آن جور که دوست آیدا می گفت « یواشکی هات »
و فکر می کنم اگر کی بود انکارش نمی کردی ؟
و فکر می کنم جای یک زخم هایی خوب نمی شود . می ماند و هر وقت چشمت افتاد بهش یادت می افتد تو را یک روز یکی که دوست تر داشتیش از باقی ، انکارت کرد که انگار پرتت کرده باشد بیرون از زندگیش . تو را یکی که عزیز ترت بود از دیگران ، ندید . خودت را و دل شکستگیت را . حالا هی بنشینیم به بازی کردن . من هیچ وقت بازی بلد نبودم . نه تخته و نه هیچ بازی دیگری . برای همین بازی کردن با من نمی چسبد . برای همین کسی بازیم نمی دهد ...



دوشنبه 21 دی 1388

اوج


می‌گویم٬ عصیان من بیش از تحملم نبوده! گیرم آن‌که مدارا می‌کند٬ ضعیف‌تر است و ناگریز رنج می‌برد! من ولی مدارا نکرده بودم٬ سوخته بودم٬ بی‌صدا 

 



جمعه 18 دی 1388

گذر حادثه از پشت کلام


 

...... 

و در آن حال که آنجا نشسته بودم به فکر اعجاب گتسبی در لحظه ای افتادم که برای اولین بار چراغ سبز انتهای لنگرگاه دی زی را یافته بود و رویایش لابد آنقدر به نظرش نزدیک آمده بود که دست نیافتن بر آن تقریبا" برایش محال می نمود. اما نمی دانست که رویای اوهمان وقتِ دیگر پشت سرش، جایی در سیاهی عظیم ِ پشت شهر، آنجا که کشتزارهای تاریک زیر آسمان شب دامن گسترده اند، عقب مانده است.

گتسبی به چراغ سبز ایمان داشت، به آینده لذتناکی که سال به سال از جلو ما عقب تر می رود. اگر این بار از چنگ ما گریخت چه باک، فردا تندتر خواهیم دوید و دست هایمان را درازتر خواهیم کرد و سر انچام یک بامداد خوش....

و بدین سان در قایق نشسته پارو بر خلاف ِ جریان آب می کوبیم، و بی امان به طرف گذشته رانده می شویم.
گتسبی بزرگ 

فیتز جرالد 

عنوان از سهراب



چهارشنبه 16 دی 1388



" سکوت نیست.  

حرف هم نیست.  

چیزی اما هست. یک حس ناپیدای ناگفته که آتش می زند به لحظه ها... "



چهارشنبه 9 دی 1388

تو فکر یک سقفم


 

 

 نهیب به آینه می برم:

             غرورم را به من برگردان!

ناله می کند:

                      دلم! دلم را باز بیاور...

به دیگر سو

       فروتنانه سر به سجده می سپرم   

      و به استغاثه

            نیاز می خواهم:

       مومن به اعجازسقف های سبز بلندم هنوز من

گره از گلوی آواز خوانم بگشای!

عتاب می کند :

       به دروغ هام مومن شو!

      نه! 

        باور نمی کنم!

... 

                                         ۱۸ تیر ۸۳

 

         پنج سال و خورده ایی از این پست گذشته اما برای من هنوز کهنه نشده.(غیر استغاثه و نیاز اش البته!) حالا دیگر یاد گرفته ام سرم را برگردانم و به خودم بگویم به قول شاملو هر کسی یک دو زیرجامه ی نشسته توی گنجه اش دارد به هر حال. نه غم،نه پوزخند نه نسخه پیچی.... 

حیف فقط.  


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 256339


Powered by BlogSky.com